خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Friday, 10 June 2016، 02:04 AM

ثبت تواناییها و ارزشها

تازه با عیال رفته بودیم سر خونه و زندگیمون. اوایل خردادماه بود و هوا تازه گرم شده بود.

روز جمعه بود و ما که تنها چندروز از عروسیمون میگذشت، خونه ی پدرزن ومادر زنمون مهمون بودیم. حاج خانم گفت؛ "هوففف. هوا چقدر گرم شده. نمیخواین کولر رو راه بندازین؟"

حاج آقا نچ و نیچ کرد و گفت: " آخه حالا که نمیشه زن...  بذار فردا" برادرزن های گردن کلفتم هر کدوم به نوعی یابو آب دادند. اینجا بود که من برای اثبات تواناییها و ارزشهای خودم، گفتم؛ "مادرجان اجازه بدید من میرم پشت بوم و همه چیزو درست میکنم. "

عیال با دیده‌ی تحسین به من نگاه میکرد. مادرزنم گفت؛ "نور به قبرت بباره پسرم."  پدر زنم گفت؛ "رحمت به شیری که تو را خورد." برادرزن‌های گردن‌کلفتم لبخندی برادرانه به سمتم پرتاب میکردند و به طور کلی، در میان به‌به و چه‌چه حضار درحالی که از حجب و حیا سرخ شده بودم و فرق سرِ کچلم خیس عرق شده بود، از وسطشون رد شدم.

 با زیر شلواری آبی و خوشرنگم به پشت بوم رفتم و حدود یک ساعت زیر تیغ آفتاب مشغول جان بخشی به کولر شدم.  تا اینکه بالاخره لحظه‌ی موعود فرا رسید. سر کچلم زیر تیغ افتاب برشته شده بود و ز هر چاک گریبانم عرقی روان بود. داد زدم که "حاج آقا ...حاج خانم... کولر آماده ست. بنوازیدش."

وقتی برگشتم به خونه، دیدم که همه حضار در حال سرفه‌کردن و جان دادن‌اند. و از دریچه‌های کولر طوفان خاک و شن به وسط خونه جریان داشت. کولر صدای مرگ میداد و به طور کلی جهنمی به پا شده بود.

محو این بلوا و آشوب بودم تا اینکه یکی از گردن‌کلفت‌ها کولر رو خاموش کرد. 

بعد از چند ثانیه، یکی دیگه از گردن‌کلفت‌ها کاشف رو به عمل آورد که من یک ساعت زیر تیغ آفتاب با این سر کچل و زیر شلواریِ آبیِ خوشرنگم، کولر خونه‌ی همسایه رو جان‌بخشی میکردم.


موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/06/10
شیدا راعی ..

cm's ۳

عح ! تو که پست بالایی تازه عقد میکردی! پ کی عروسی کردی؟
پستا ذهنین ؟ منم بچه ساده فک کردم دیگه عروسیه رو افتادیم:|
شِــیدا:
اره بابا. ما فقط اینجا مخسره بازی در میاریم. چی جدیه که ما جدی باشیم؟
21 June 16 ، 00:36 مارکر زرد :)
یه سر میرفتین خونه همسایه یه باد میخوردین حداقل .
مکتب جدیدتون به خوبی و خوشی
من از اون دسته هستم که همیشه هستم متاسفانه :))
سلام
شِــیدا:
سخت ناجوانمردانه خوشحالم کردی مارکرجان
 پیشتر نزد آئولوسِِ فقید ره برده بودم. لکن وی را در معیتِ خاک یافته و ساعتی، نرم نرمک در پیشگاه حرمش اشکی افشانده بودم :))
گمان نبرده بودم کاینچنین به اصل خویش بازگشته ای

آئولوسِِ شمام مثه momo ِِ ما بیتربیتی کرد که ولش کردی؟
21 June 16 ، 22:59 مارکر زرد :)
نه بیشتر قضیه هیچ جا خونه آدم نمیشه طور بود . دیدم اجاره نشینی تو این زمونه نمیصرفه . برگردم همون چهاردیواری خودم . ولی بلاگفا دیگه خیلی بی ادب شده بود .

شِــیدا:
تازه میخواستم برم بنِر بزنم و عسکِ اون نقاشیه گوشه وبت(که معروف بود اما من نمیشناختمش) رو بزنم تو قسمتِ گمشده ها و مفقودینِ روزنامه و اینها. 
که بحمدالله رفع خرج شد :))

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی